گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

برای رسیدن به سرزمین من سرزمین تو ،دستهای خالی هیچ دردی دوا نکرد

ذهن پوسیده تو و سینه پر خون من از نگفته ها ،هیچ دردی دوا نکرد

در این شهر بی رفیق لوطی شهر طوطی شده بود

در این سرزمین سرد بی لکه ای ابر ،رنگ آفتاب سیاه ،آسمان قرمز...

گولمان زدند و ما ساده گول خوردیم.. بازیچه دست مترسک شدیم

شبها چراغ خانه را برایم خورشید نشان دادند

ساده پذیرفتیم که دستهایمان را به جای مشت کردن به پیش هر کس دراز کنیم

از آن روزها برایم تنها خاطره باقی مانده

 هرگز لحظه های با دوست بودن را فراموش نخواهم کرد .

 

پی نوشت :

چگوارا : هرگز زانو نخواهم زد حتی اگر آسمان کوتاه تر از قامتم باشد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ - هیادو