گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

مرا به خاطر بسپار

با دو تکه نان داغ از پس هر بر آمدن آفتاب

 

مرا به خاطر بسپار

با گردی که از شانه هایم می تکاندی تا آرام شوم

 

مرا به خاطر بسپار

با دستانی که همیشه هزار واژه داشت و  دستهای تو به نشانه یافتن جهت باد

 

مرا به خاطر بسپار

با هزار راه که برای یافتنت طی کردم و هنوز راه تازه نیافتم

 

مرا به خاطر بسپار

تنها به خاطر همهء تنهای هایمان

 

مرا به خاطر بسپار

از خیابانهای که طولانی به نظر میرسید و من هرگز به انتها  نرسیدم

از پس کوچه های که پیاده رو نداشت

از دیوارهای که جای پای مورچه ای بود که هزار بار افتاده بود اما دل از گندمکش نکنده بود.

از به خاطر سپردن تمام خاطراتی که نتوانستیم به خاطر بسپاریم...     مرا به خاطر بسپار ...

مرا به خاطر بسپار

 

پی نوشت : امروز یه چیزهایی برای همیشه تموم میشه... این شاید یک خدانگهدار ساده باشد.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ - هیادو