گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

لقمه ها را که در گلو فرو می دهم  چیزی حنجره ام را آزار میدهد

گفته بودم گاهی میل ندارم.  مادر باور نمی کند

می گوید کم خوردی. میخندم و می گویم بس است دیگر جا ندارم.  

می گوید گاهی برای نفس کشیدن جا کم می آوریم نه برای خوردن .

سرم را بالا می گیرم تا راه تمام حرفهای نخورده ام را در گلویم با بغض فرونخورده هموار کنم…

 

پی نوشت ( یا همان قبل نوشته ها) : خنده هایم را فراموش کرده ام مادر. مرا در آغوش بگیر انگشتی به چانه ام بزن، دوباره یادم بده!!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ - هیادو