گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

مجسمه ای ساخته ام از خودم تا هر بار که به آن نگاه میکنم دلگرم شوم به خودم، که هنوز تا این مجسمه سنگی فاصله دارم هر چند مختصر.

گوشه اتاق می چینم خودم را بی ترتیب خاص، تا دست دیگری به تقاضای شکستن بر نخیزد.

و فسیل شده ام پشت میزی که تنها به فعل نوشتن می گذرد. تنها فعل این میز کهنه،

و تنها فعل این صندلی کهنه که با کوچکترین حرکت ناله اش به هوا می رود، نشستن .

و این تمام من می شود وقتی می نشینم و می نویسم. تنها با دو فعل

و تو باور میکنی که بیدار هستم. از چراغی که تنها میز را روشن میکند با یک فعل

و باورت می شود که هنوز بیدارم. باز هم یک فعل

و فعل های که مرا به ادامه وا میدارند.

 

پی نوشت . من فتیله چراغ را تا سر حد خاموشی پایین کشیده ام، مبادا خاطراتم سیاه شوند.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ - هیادو