گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

مدرسه ما .... سالها پیش

معلم های با لباسهای بی روح و بی رنگ . و گاه گاه با سواد و بی سواد.

تخته ای که به اون لقب تخته سیاه داده بودند. و همیشه نوشته های روز قبل روی اون پیدا بود.

تخته پاک کن که همیشه روی زمین بود. تکه ای چوب که موکتی روی آن میخ شده بود.

نیمکت های کهنه کلاس. که بهترین آنها فقط شکسته نبود.

کلاسی که همیشه حسرت رنگی رو می کشید .

تنها قاب عکس کلاس هم نشانی از مذهب یا سیاست بود.

درسهایی که بعضیهاشون رو توی همون کشوی میز همون کلاس برای همیشه جا گذاشتیم...

و فاجعه کلاس های درس هم این بود: مشق یعنی با مشقت ساعت ها بنویسی تا معلم با بی رحمی تمام با خودکاری به رنگ کلاس روی آن ضربدری بزرگ بزند و تمام .

 یادم می آید در تمام سالهای که مشق می نوشتم هرگز هیچ معلمی حتی یک خط از نوشته هایم را هم نخواند. یعنی اگر تمام آن سالها قصه هم می نوشتم مهم نبود. و من چقدر دیر فهمیدم.

راستی کلاسهای درس با اون روزها چه فرقی کرده؟؟ معلم ها چطور ؟؟ درسها ؟؟

هنوز هم بچه ها در کلاس خوابشان می گیرد ؟؟!

هنوز هم بچه های بزرگ تر ته کلاس می نشینند ؟! هنوز هم به حساب معلم ها بچه های ته کلاسی تنبل هستند ؟؟!

هنوز هم کلاسها ته مانده سیاست و مذهب را قاب می کنند؟؟!

راستی هنوز هم معلم ها با جزوه هایشان سر کلاس حاضر می شوند؟؟!

 

گاهی دلم برای کودکیم ..  گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

 

پی نوشت : . . . . .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ - هیادو