گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

برای تمام روزهای تنهای ام جرعه ای آب کنار گذاشته ام،

با چیزی شبیه خاطره پشت دستم را داغ کرده ام،

گاه به گاه نشسته فریاد میکنم،

هنوز هم برای دردهایم گاه چهره در هم می کشم،

هنوز هم سوغات پیاده روهای شهرمان را به ارمغان می آورم،

گاه و بیگاه دست کسانی را که دوستشان دارم می فشارم،

دلیل اینهمه، یعنی بودن بی نفس کشیدن ؟؟ یا نفس کشیدن، بی بودن؟؟

فلسفه اش هرچه که میخواهد باشد،

من بی دلیل نفس می کشم چون بیشتر اوقات یادم می رود که باید نفس کشید

من بی دلیل هستم چون بسیار وقت ها یادم میرود که باید باشم...

 

پی نوشت:این نوشته نشانی من است. اگر یافتی ام، راهی نشانم بده، بگذار بی گدار به آب بزنم شاید...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ - هیادو