گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

تمام پودهایم در تار هایم گره خورده

 آنقدر سخت، آنقدر پیچیده که هزار سر پاره هیچ تاری پودم را آشکار نمی کند.

و هیچ کس جرعت  هم آغوشی با پودهایم را

آتش می زنم سیگار بودن را تا کام به کام کوچکترش کنم، نابودش کنم

خاطراتم که خسته ام کنند، خستگیم را پنهان میکنم تا خاطراتم تقسیم نشوند.

این روزها هم که تمام شد  برای مادرم جانمازی تازه می خرم

وبرای خودم لیوانی تازه، تا بوی تعفن پس مانده آب ته لیوان آزارم ندهد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ - هیادو