گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

این روزها دیگر نه وسوسه نوشتن سراغم می آید نه شور خواندن

دستم کبود است به جرم راه رفتن در خیابان، از کسی که خودش را برادر من میخواند.

گاه که نه، دیر زمانیست دلم برای خودم تنگ شده و دریغا که دلتنگی در تمام جانم جاریست.

بگذار برای همدیگر دعا کنیم . من برای تو ، تو برای او و او برای...

شاید این زنجیرهای دعا، نسل بعد ما را آرام کرد.

صبح با صدای جاروی رفتگر محل بیدار می شدم. رفتگر محلمان هم حال و هوای این روزهایش به روزهای قبل شبیه نیست.. گوی میداند که دیگر خون کف سنگ فرش را نمیتوان با جارو تمیز کرد .

و من در حسرت لحظه ای خواب که هیچکس به من حتی قرض هم نمی دهد.

بگذریم،  فقط آسمان یادش باشد این روزها را ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ - هیادو