گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

نگاه کن

کودکی از روی کنجکاوی با بندی کفشهای پاره اش را به سوی سیم های چراغ برق پرت میکند و سالها کفش بر بلندای سیم های برق تاب می خورد.

سالها گذشت و کودک بزرگ و بزرگ تر شد.

روزی کودکی از پدرش پرسید. چه کسی آن کفشها را به بالا پرتاپ کرده.

و پدر گفت کسی از روی کنجکاوی

کودک خندید و گفت کنجکاوی ؟؟ به جایی که هیچ چیزش پیدا نیست و سالهاست که هیچ اتفاقی نه برای کفشها افتاده نه برای پاهای عریان پسر نه برای سیم چراغ برق نه برای کنجکاوی کودک نه برای هیچ چیز و هیچ کس نه برای...

پدر دیگر گوش نمیداد لبخند تلخی زد.  و فکر کرد که ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ - هیادو