گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

مدتهای مدید بود که انباشته های دلم فزونتر از آن شده بود که بتوانم حتی دمی کوتاه فرصتی اندک تحملشان کنم ، اشکها در گلو بغضم را به انفجار رسانده بودند . من بودم و سیل آدمها به هر کجا که نگریستم و درب هر کلبه ای را که به صدا درآوردم هیچکس جوابم را نداد ، تنهایی ام را تنهایی سر کردم و آنان که آمدند و رفتند تنها نظاره گر مردن تدریجی ام شدند و هیچ نگفتند و درد آنجا وسعت گرفت که بر زندگی ساده ام  هم دست انداختند و خواستند که واژگونم کنند و تهمتهای ناروایشان انبوه دلم را اندوه بارتر کرد به کسی که باید همان اول پناه می بردم دامن زدم آه که دلم همواره میلرزد از ناامیدی فردا و از سرگردانی امروز

تا کنون نخواسته ام برای هیچ کدام از نوشته هایم اسمی کذایی بیابم از اسمها متنفرم از هرچه که محدودگر باشد بیزار ، بگذار هرکس که نگریست هرکس که ناخواسته خواند اسمی برایش بیآفریند و آن بی انتهای را که همواره خواهانم دریابم

ای خدای تنهای های بی کس من اگر تو نیز خواننده این سطورم بودی چه اسمی برایش می افریدی ، نمیدانم ولی تا آنجا که یاس درونم به پای جنونم کشانده میگوید            . . . . . . .

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو