گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

گاهی دلم می خواهد
بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،
کیستم،
اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،
فاصله ای هست،
فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم؟

 

 

سیدعلی صالحی

 

پی نوشت: هی تو..!!  دقت کردی مدتهاست دیگه نوشتنم نمیاد.. فقط میخونم و خوشم میاد و کپی میکنم اینجا... فقط به خاطر اینکه بدونی هنوز زنده ام...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ آذر ۱۳٩٤ - هیادو