گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

چیزی نگو ، بگذار من بگویم

اینجا سخت بود زندگی کردن، گام برداشتن، جستن و یافتن،

من مبعوث شدم تا راهی برای خودم بیابم تنها پیامبری که مبعوث شد تا خود را نجات دهد

خدا پشیمان شد از آفرینش پیامبری که نه میتوانست از زمره آن همه پیامبرش باشد و نه از دار و دسته آن تک شیطان...

پیامبری که برای رستگاری خود آمده بود امروز سر در گم و کلافه بدنبال خدای خود می گشت...

به راستی آیا من خدای خود را گم کرده ام یا او مرا ؟

پی نوشت :  دوباره سیب بچین حوا، من خسته ام، بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ - هیادو
 

از هر کجا که بروم، از اینجا نمی روم

خواستی سراغم را بگیری همین حوالی پیغام بگذار

کمی دور، بسیار نزدیک می آیم..  خوشحال میشم

آلزایمر گرفته ام برای هر چیزی جز یافتن این حوالی

پس باش

بنویس

و برایم آواز بخوان

شایدکمکی باشی.. مرحمی و یادی که در هر حال ...

پی نوشت :

این روزها از چیزی که برایم بگویی تازگی دارد .

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ - هیادو