گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

با کودکم

این بخت برگشته که درونم زندگی می کند

کودکی که بعد از اینهمه سال یاد نگرفت بی هیچ تفاوتی به مردم این خاک سلام کند

برای ادب کردنش هزار بار چای را با تفاله خوردم. افاقه نکرد

او بزرگ نمی شود. من اما هر روز بزرگتر می شوم

این کودک درون، که لگد پرانی میکند، دل دردهای من زیادتر می شود.. یا بقولی بیرونم درد می گیرد..

سرزنش نمیکنم کسی را

 این حاصل همخوابگی من با تمام کتابها و خیالاتی بود که سالها با آنها به رخت خواب می رفتم

پی نوشت :

راستی سلام

کفشهایم را در پست قبلی جا گذاشتم . زین پس پابرهنه و عریان می روم.. پس ببخش اگر این پست را با بی آبرویی هر چه تمام تر نوشتم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ - هیادو
 

کفشهایم را میان راه جا گذاشتم

جای که می بایست جا بگذارم.. زین پس پیاده میرم تا بعد از رفتنم جای پایی بر جا نگذارم

از واژه های دستمالی شده بیزارم، از دوستانی که فقط نام یدک میکشند ...

میگریزم از خودم، از هرچه پایبندم کند به این زمین خاکی

میگریزم ازواژه های که حکم کلاه را دارند

از خاطرم پاک میکنم تمام خاطراتی را که با کفشهایم داشتم

شاید زین پس همه خاطراتی را که یافتم با آسودگی قاب شان کنم

پی نوشت: این روزها دوستانی می یابم که فرسنگها از من دورند اما انگار نه انگار

برای ترنج عزیز با دو ستاره کوچک

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ - هیادو