گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

دستی به آسمان می کشم

ستاره ها را می چینم روی  سیاه آسمان

کوچکتر ها اینطرف بزرگترها آنطرف، گرچه همه ستاره اید...

ماه را بر میدارم.

میان  لبهایم   " هـــا "  میکنم با گوشه دلتنگی لکه هایش را می گیرم به دست

خوب نگاه میکنم می گذارم سر جایش.. پیشتر از همه ستاره های بزرگتر...

گوشه آسمان شب را یادم باشد با مداد مشکی سیاه کنم همان جایی که هنوز  ته مانده روشنایی باقیست

با لکه ای ابر بغضی می سازم می گذارم روی لبه ماه که زمین نیافتد..

 بخواب کودک من ....  آسوده بخواب، شب شروع می شود...

ومن شبهای تنهایی ام را بیدار می مانم شاید ستاره ای گله داشته باشد از ....

پی نوشت : مادر راست می گفت. گاهی به پشت سرت نگاه کن، شاید دلی را شکسته باشی

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ - هیادو
 

مرضیه، خواننده ایرانی، در پاریس درگذشت



اشرف‌السادات مرتضایی با نام هنری مرضیه، از معروف‌ترین خوانندگان زن ایرانی، روز چهارشنبه، ۲۱ مهرماه ۱۳۸۹، در ۸۵ سالگی در اثر بیماری سرطان درگذشت.

مرضیه که از ابتدای دهه ۱۳۷۰ از ایران خارج شده و در فرانسه پناهندگی گرفته بود چندی بود که از بیماری پیشرفته سرطان رنج می‌برد.

مرضیه با نام اصلی اشرف‌السادات مرتضایی در سال ۱۳۰۴ شمسی در شهر تهران در خانواده‌ای هنردوست به دنیا آمد و به تشویق مادر خود به تمرین آوازخوانی پرداخت.

این خواننده معروف و محبوب ایرانی در سال ۱۳۲۲ فعالیت هنری خود را با بازی در نمایش «شیرین و فرهاد» در تهران آغاز کرد و به موفقیت بسیار دست یافت.

آن طور که در «دانش‌نامه آزاد ویکی‌پیدیا» آمده است، او نخستین خواننده زنی بود که در برنامه گل‌ها به آوازخوانی پرداخت.

 

پی نوشت : خبر ساده بود اما...  دوباره بخوان.. دوباره بخوان.. 

بسیاری از اولین ها در این خاک نمی میرند.. در این خاک جایی ندارند..

در این خاک غریبه اند؟؟؟!!!! 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ - هیادو
 

خیلی سخته بخواهی از چیزهای بنویسی که با تو اجین شدند.. انگار که میخواهی خودت رو بنویسی و نمیدونی از کجا شروع کنی. از هرکجا هم که شروع کنی اول خط نیستی، آخرش هم نیستی...درست جایی هستی که خودت هم انتظارش رو نداری .

فرصتهای که از دست رفت یا بدست اومد، تصمیماتی که اشتباه یا درست گرفته شد، ثانیه های که به التماس هم نایستادند و همه و همه آدمهای که هر چند کوچک توی زندگی نقش بازی کردند. و عقربه ساعت بسته به روزگار، تند یا کند چرخید و چرخید...

و توی چرخش این عقربه ها آرزوها ی من دو دسته شدن.. یکی آرزوهایی که هیچ وقت فرصت نشد نگهشون دارم و یکی دیگه آرزوهای که همه خاطره شدن...  و حالا هم فکر میکنم هیچ آرزوی ندارم.. هیچ آرزویی

رو بروی آینه روزها می گذرد

آینه میخندد، می گرید

من هیچ نمی گویم

آینه می خنداند، می گریاند... من هیچ نمی گویم

دستی به آینه میکشم

غبار می روبم از آینه

خود، خود، خودم می شوم

نه می خندم نه می گریم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ - هیادو