گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

مجسمه ای ساخته ام از خودم تا هر بار که به آن نگاه میکنم دلگرم شوم به خودم، که هنوز تا این مجسمه سنگی فاصله دارم هر چند مختصر.

گوشه اتاق می چینم خودم را بی ترتیب خاص، تا دست دیگری به تقاضای شکستن بر نخیزد.

و فسیل شده ام پشت میزی که تنها به فعل نوشتن می گذرد. تنها فعل این میز کهنه،

و تنها فعل این صندلی کهنه که با کوچکترین حرکت ناله اش به هوا می رود، نشستن .

و این تمام من می شود وقتی می نشینم و می نویسم. تنها با دو فعل

و تو باور میکنی که بیدار هستم. از چراغی که تنها میز را روشن میکند با یک فعل

و باورت می شود که هنوز بیدارم. باز هم یک فعل

و فعل های که مرا به ادامه وا میدارند.

 

پی نوشت . من فتیله چراغ را تا سر حد خاموشی پایین کشیده ام، مبادا خاطراتم سیاه شوند.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ - هیادو
 

مدرسه ما .... سالها پیش

معلم های با لباسهای بی روح و بی رنگ . و گاه گاه با سواد و بی سواد.

تخته ای که به اون لقب تخته سیاه داده بودند. و همیشه نوشته های روز قبل روی اون پیدا بود.

تخته پاک کن که همیشه روی زمین بود. تکه ای چوب که موکتی روی آن میخ شده بود.

نیمکت های کهنه کلاس. که بهترین آنها فقط شکسته نبود.

کلاسی که همیشه حسرت رنگی رو می کشید .

تنها قاب عکس کلاس هم نشانی از مذهب یا سیاست بود.

درسهایی که بعضیهاشون رو توی همون کشوی میز همون کلاس برای همیشه جا گذاشتیم...

و فاجعه کلاس های درس هم این بود: مشق یعنی با مشقت ساعت ها بنویسی تا معلم با بی رحمی تمام با خودکاری به رنگ کلاس روی آن ضربدری بزرگ بزند و تمام .

 یادم می آید در تمام سالهای که مشق می نوشتم هرگز هیچ معلمی حتی یک خط از نوشته هایم را هم نخواند. یعنی اگر تمام آن سالها قصه هم می نوشتم مهم نبود. و من چقدر دیر فهمیدم.

راستی کلاسهای درس با اون روزها چه فرقی کرده؟؟ معلم ها چطور ؟؟ درسها ؟؟

هنوز هم بچه ها در کلاس خوابشان می گیرد ؟؟!

هنوز هم بچه های بزرگ تر ته کلاس می نشینند ؟! هنوز هم به حساب معلم ها بچه های ته کلاسی تنبل هستند ؟؟!

هنوز هم کلاسها ته مانده سیاست و مذهب را قاب می کنند؟؟!

راستی هنوز هم معلم ها با جزوه هایشان سر کلاس حاضر می شوند؟؟!

 

گاهی دلم برای کودکیم ..  گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...

 

پی نوشت : . . . . .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ - هیادو
 

تیر را نشانه گرفته ای به سر گوزنی که به دیوار میخ کوب شده.

غافلی از پوست ببری که زیر پایت پهن شده

گوزن فرار میکند و ببر بی محابا به سویت حمله میکند

یادت رفت شکارچی میتواند شکارش را شکار کند نه شکارچی را ...

 

پ.ن. همیشه تاریخ را تحریف کرده اند.  شاید روزی توانستم جغرافیا را تحریف کنم، کسی چه میداند...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ - هیادو