گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

دل مرا که بغچه پیچ کنی دیگر خیالم راحت می شود از اینکه از لابه لای گره های کور آن حرفی بیرون نمی ریزد...

گره کور بغچه را می گذارم روی چوبدستی که برای روزهای ناتوانی ام کنار گذاشته بودم !

به راه می افتم با پاهایی که میدانم باید همراهیشان کنم حتی اگر نخواهم.

دهن کجی ما هم از سکته است نه بخاطر حرفهای کج و معوج

در لابه لای بغچه گره پیچ شده، اگر دلی باقی ماند، چشم می نویسم..

امروز را فقط بگذارید کمی دورتر برم از یک فردایی می نویسم.

                                                       

پی نوشت : مادر، بگذار به التماس دستهایت بیافتم من نمیخواهم بزرگ شوم. میخواهم هنوز نوازشم کنی برای لحظه ای خواب کودکانه.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ - هیادو
 

تمام پودهایم در تار هایم گره خورده

 آنقدر سخت، آنقدر پیچیده که هزار سر پاره هیچ تاری پودم را آشکار نمی کند.

و هیچ کس جرعت  هم آغوشی با پودهایم را

آتش می زنم سیگار بودن را تا کام به کام کوچکترش کنم، نابودش کنم

خاطراتم که خسته ام کنند، خستگیم را پنهان میکنم تا خاطراتم تقسیم نشوند.

این روزها هم که تمام شد  برای مادرم جانمازی تازه می خرم

وبرای خودم لیوانی تازه، تا بوی تعفن پس مانده آب ته لیوان آزارم ندهد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ - هیادو
 

کودک که بودم آرزوهای داشتم که در ذهن بزرگترها جا نمی شد

و امروز آرزوهای دارم که در ذهن کودکان جا نمی شود

من آیا تمام زندگی را بر عکس پیمودم یا ...؟؟

 .

پی نوشت: هنوز هم کسانی هستند که از گاه و بی گاه  دیدنشان بسیار خوشحال می شوم .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ - هیادو