گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

به روزهای آغازینم نزدیک می شود..

همین نزدیکی هاست..

مادر می گفت آرام بودی . آنقدر آرام که گاه به بودنت شک می کردیم.

مادر!! کاش میتوانستم با تمام وجود درد پاهایت را بخرم.

زهر مار می شود کیکی را که روز تولدم  لنگان لنگان روی میز میگذاری.

اگر قرار به خاموشی شمعی هم باشد دو انگشت لازم است

صدای دستهای مهربان در گوشم طنین می اندازد.

و من با چاقوی که با روبانی زینت شده کیک تولدم را هزار پاره می کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ - هیادو
 

نگاه کن

کودکی از روی کنجکاوی با بندی کفشهای پاره اش را به سوی سیم های چراغ برق پرت میکند و سالها کفش بر بلندای سیم های برق تاب می خورد.

سالها گذشت و کودک بزرگ و بزرگ تر شد.

روزی کودکی از پدرش پرسید. چه کسی آن کفشها را به بالا پرتاپ کرده.

و پدر گفت کسی از روی کنجکاوی

کودک خندید و گفت کنجکاوی ؟؟ به جایی که هیچ چیزش پیدا نیست و سالهاست که هیچ اتفاقی نه برای کفشها افتاده نه برای پاهای عریان پسر نه برای سیم چراغ برق نه برای کنجکاوی کودک نه برای هیچ چیز و هیچ کس نه برای...

پدر دیگر گوش نمیداد لبخند تلخی زد.  و فکر کرد که ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ - هیادو