گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

کودک که بودم وقتی دست در دست مادر پله های کوچه را پایین می آمدم،

وقت غروب همیشه کودکی خیره به خیابان پشت پنجره ای می نشست

من صادقانه برایش دست تکان میدادم و او صادقانه برایم لبخند می زد.

دلم برای دست تکان دادن و لبخند های صادقانه کودکی هایمان تنگ شده...

 

پی نوشت : گر دوست دشمن است، شکایت کجا بریم !؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ - هیادو
 

از کجا شروع کنم ؟! از میان راه ؟!!

 یا از انتها بازگردم ؟!

 ابتدا را گذاشته ام برای روزهای بسیار دلتنگی...

مرا به خاطر بسپار.  اینجا را یادت هست. قصه کوکی ها را ؟ پرواز مادر بزرگ؟ روز وداع با خیام ؟ سرمشق های عاشقی؟! فرار از دست کلمات غریب ؟!!جرو بحث های 7شاهی ؟! دزدیده پریدن از روی ساعت دیواری ؟!!یادت هست ؟ 

بگذریم....

مشق دیروز را امروز مرور می کنم

قصه دیشب را فردا میخوانم  تا خواب فردا را فراموش نکنم..

و آوازی هدیه میدهم به خودم وقت سحر روی پل عابر پیاده...

همراه با ماشینهای که زیر پای من  سر می خورند بی آنکه نگاهی بیاندازند..

برای رفتن هیچ وقت دیر نیست این را هزار بار بنویس و هزار بار هم برای من بخوان..

دلتنگ که می شوم انبوهی از خاطرات را بر کاغذ سفید می چکانم .... باقی را نانوشته تو بخوان...

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ - هیادو