گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

دیروز مادر می گفت مهر آمد و دیگر شور و شوق آن روزها را نداریم.

بچه ها بزرگ شده اند و دیگر نیازی نیست برایشان کتاب و دفتر و قلم بخریم....

دیگر جلد دفترشان رنگی نیست..  کتابشان شعر ندارد.. 

از آنهمه مداد رنگی تنها مداد سیاه باقی مانده است .. دفتر نقاشی دیگر فراموش شده است...

کوله هایشان کیف دستی شده است...

مادر می گفت دیگر سلیقه ما را نمی پسندند خودشان کفش انتخاب می کنند...

لباسشان را حتما باید ازفلان جا بخرند....

مادر می گفت نیازی نیست صبح بیدارشان کنیم...

ساعت شماطه دار دیگر مدتهاست کار نمی کند در انباری خاک می خورد... موبایلها آلارم می دهد..  

مادر می گفت مهرگان به تیرگان شبیه شده است...

مادر احساس پیری می کند...

دلم برای مادر تنگ می شود...

دلم برای خودم تنگ می شود...                 مهرگان را پاس بداریم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ - هیادو
 

سلام روسپی

رمضان را تبریک می گویم ..

میدانم تن میفروشی برای لقمه ای نان ... و میدانم که هیچ کس به هیچ چیز تو فکر نمی کند مگر به کالایی که می خرد...هیچکس تحسینت نخواهد کرد بلکه لعن و نفرینت می کنند از کوچک و بزرگ.

دیروز زنی را دیدم که کلیه می فروخت برای عمل فرزندش. همگی او را تحسین می کردند...می گفتند ایثار می کند..فداکاری می کند مادر است دیگر و  و  و  ...

روسپی فرزند تو مریض نمی شود؟ مسکن داری؟ زندگی می کنی؟

و من متعجب که مگر تن فروشی برای آزادی، برای پرکردن شکم فرزندان، برای هزارکوفت و زهر مار دیگر ...

مگر تن فروشی گناه نیست؟

راستی روسپی دین فروشی گناه نیست؟ ذهن فروشی گناه نیست؟ قلم فروشی گناه نیست؟ مگر دیگر فروشی گناه نیست؟

روسپی در جای که من و تو زندگی می کنیم همه چیز را به چوب حراج گذاشته اند!  همه چیز را!!

و تنها اگر تو تن بفروشی گناه کرده ای  

روسپی دیدمت که غسل کرده بودی... وضو گرفته بودی نماز می خواندی  این ماه کار را تعطیل کرده بودی. نذر هم داشتی..

میدانم که ذهن فروشی، دیگر فروشی، قلم فروشی، و و و .. تعطیل نخواهد شد غسل  داده نخواهد شد، برایش دعایی خوانده نخواهد شد... می ترسم . . . می ترسم

روسپی دعایم کن.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ - هیادو
 

می گفتند ریگی در کفش داری... کفش هایم را در آوردم. با بندی به دور گردن آویختم.. گفتند دیوانه است...

حالا جای زخم پیاده روهای شهر بر کف پایم نقش بسته...

زخم حجره عاجزم کرده از هرچه فریاد است

خندیدم به زخم هایم

دستهایم پینه بسته

به پینه ها هم خندیدم

می خواهم بروم

                  می خواهم بروم

                                   می خواهم بروم

به جای که فریاد را برای حنجره، آب را برای گلو و تکه نانی را برای گرسنگی ام یافت کنم..

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ - هیادو