گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

هرگز کسی چنین سخت به کشتن خویش بر نخاسته است

که من به زندگی نشسته ام...

                                                  " شاملو"

 

درد ها که شروع می شوند ..

زخم ها که سر باز می کنند ..

یادم می افتد . . .

هنوز زنده ام . . .

حس بودن . . .

و مردمانی که دستهایشان را به جای رها کردن در اسمان به زمین گره زده اند... 

و مردمانی که به جای درد و دلهای شبانه اشان با ماه، امروز با خاک سر به سر می گذارند..

و مردمانی که به جای تصویر خورشید در خانه هایشان، قابهای زیبا بر دیوار کوبیده اند بی هیچ تصویری...

و مردمانی که زخمهایشان را بر گردن سوسکهای شکم گنده چاه می اندازند..

و مردمانی که ...

تو بگو... بلند بگو ... بگذار این سکوت گوشهایم پاره شود...

هنوز زنده ام ؟!!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ - هیادو
 

رویاهایم خیس شده اند اینجا باران تا دلت بخواهد می بارد... آنقدر که مطمئن شود رویاهایت نم کشیده.

اینجا تا دلت بخواهد آدمهای هستند که آرزو ندارند.

!! بی فایده است. اینجا آرزو ها را سالها پیش تقسیم کرده اند...

من هم آرزو هایم را فراموش کرده ام... شاید هم هرگز نداشتم !!

زمین اینجا به اعتبار آسمانش گرفته است

اینجا اگر چه همه سر به آسمان می گیرند اما نگاهشان حقیر و کوچک است... چشم به زمین دارند تا چیزی بیابند.

اینجا دهان به اعتبار چشم صحبت می کند. هیچکس حس نمی کند.

خدا را هم فراموش کرده ام  گرچه در نفسهایم جاریست..

دنبال جانمازم میگردم مدتهاست گمشان کرده ام...

اگر پیدایش کردم به مادرم خواهم گفت : برایم فال بگیرد...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ - هیادو
 

چهار میلیون سال پیش وقتی من تازه به دنیا اومده بودم. بابام که من رو خیلی دوست داشت دور یه پوست ببر پیچید و امیدوار بود که من زنده بمونم . بابام اون ببر رو 1700 سال قبل از تولدم از توی جنگل شکار کرده بود. من اولین پسر و دومین فرزند خانواده بودم .

فرزند اول خانواده یک فرشته مهربون بود وقتی من تازه می خواستم راه رفتن رو یاد بگیرم اون توی مسابقه  بین قبله ای اونقدر خوب دوید که اول شد . بعد جایزه بهش دادن.

بابام به خاطر به دنیا اومدن من خوشحال بود چون یه نفر اومده بودکه باعث میشد نسل خانواده ما منقرض نشه. البته اگر این تازه بدنیا اومده خوراک دایناسورها و کروکودیلها و غیره نشه..

خلاصه بعد از اون همه سال برام جشن گرفتند. جشن وارث خاندان... یعنی وارث همون ...

اما یه چیزی من رو اذیت می کرد، اون هم وجود مهمانها بود. بابام از دایناسورها و کروکودیلها هم دعوت کرده که توی جشن تولد من تشریف بیارند تا با هم آشنا بشویم. وقتی می پرسم چرا؟ بابا چیزی نمی گه اما فرشته مهربون یواش میگه برای اینکه دایناسورها و کورو کودیلها تو رو بشناسند واگر جایی تو رو دیدند نخورنت... من میگم اگر انها گرسنه باشند که دیگه این حرفها سرشون نمیشه... فرشته می خنده و شونه بالا می اندازه... بعد با چشم به جایی اشاره می کنه...

من با کروکودیل دست میدم.. دایناسور من رو می بوسه و لبخند می زنه...

حرف های یک فسیل لابه لای دندانهای یک دایناسور..

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ - هیادو