گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

باری برای زیست چیزی لازم است

که در من به اندازه افیون خیال تو خالیست

برای زیستن چیزی لازم است

به اندازه تانژانت 90 درجه در بی نهایت خیال من، خیال تو

برای زیستن چیزی لازم است

 به اندازه وسعت نگاه سیبی که بلعیده می شود در  جاذبه

برای زیستن چیزی لازم است

به اندازه فریاد فروغ به اندازه فریاد شاملو ...

برای زیستن چیزی لازم است

به اندازه صدای نی لبکی در آپارتمان شماره 5

برای زیستن چیزی لازم است

به اندازه لباسی که بپوشاند شرمگاهی را

به اندازه زخمی که به درد بیاورد وجودت را

به اندازه آبی که تمام عمر سیرابت کند

به اندازه نفسی، حجم سردی، خیالی، وسعت نگاهی، ارزش دستی، کرشمه چشمی

برای زیستن چیزی لازم است

چیزی فراتر از چیزی دیگر..  تا ...

سر انجام مردن را صرف کنیم

برای مردن چیزی لازم نیست.

هیچ چیز بی هیچ اندازه بی هیچ کلام و بی هیچ... هیچ... هیچ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - هیادو
 

یه روز یه کتاب می خوندم که تمام فونتش قهوه ای بود متن هم انگلیسی بود کتاب چاپ 1965 نیویورک بود. حالا فکر کن کاغذش چه رنگی میتونه باشه و از آنجا که اینجانب توی زبان یک نابغه به حساب می آیم برای ترجمه کلمات مجبور بودم از دیکشنری استفاده کنم . خلاصه بعد از حدود دو، سه ساعت که سرم رو از توکتاب در آوردم . بگی نگی یه چیزهایی به اندازه ارزن دستگیرم شد که ... متوجه یه چیز جالب شدم .من همه چیز رو تقریبا یک رنگ می دیدم ترکیبی از قرمز و خاکستری. هرچی سعی کردم که رنگ ها رو تشخیص بدم نشد که نشد. چشمهام رو مالیدم ، شستم ، برای مدتی بستم ولی هیچ تغییری بوجود نیامد. اگر راستش رو بخواهید اولش کمی ترسیدم ولی بعد پیش خودم فکر کردم که یکی دوساعتی رو همین طوری میگذرونم اگر خوب نشد یه فکری میکنم...یکی از دوستام با خنده گفت دچار یاس فلسفی شدی. خودم تقریبا راضی بودم . همه چیز یک رنگ داشت و من داشتم دنیایی رو تجربه میکردم که درکش برای خیلی ها غیر ممکنه...  من از دریچه ای دیگه داشتم دنیا رو میدیدم. دنیایی که پر بود از رنگهای قشنگ که تا اون موقع هیچ وقت به اونها دقت نکرده بودم. و حالا تنها یک رنگ را می دیدم . رنگی که نه خودم انتخاب کرده بودم و نه حتی اسم دقیقش رو میدونستم چیه! ولی راضی بودم . به همه جای خونه نگاه کردم. حتی جاهایی رو که سالها بود طرفش نرفته بودم. بیرون نرفتم چون فکر کردم خونه اونقدر جا برای نگاه کردن داره که نیازی به بیرون رفتن نیست...حدود یکی ، دو ساعتی گذشت و من خسته از جستجو دنبال همه چیز و هیچ چیز. خسته روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. بیدار که شدم برای مدت کوتاهی فراموش کرده بودم چه اتفاقی افتاده ولی دیگه همه چیز برگشته بود به حالت واقعی خودش. تنها چیزی که برایم باقی مانده بود گشتن در گوشه و کنار خانه و دیدن و یافتن چیزهایی بود که فراموششان کرده بودم...

پ . ن .اگر دوست داشتید تجربه کنید ولی عواقب کار به عهده خودتان خواهد بود

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - هیادو
 

روزی خودم را با طناب همین زندگی دار خواهم زد و به همه ثابت خواهد شد هرگز مرگ را فراری نیست

روزی خودم را دار خواهم زد و به همه ثابت خواهم کرد هرگز آنهمه ثانیه ها را که در تلاش زنده ماندنمان کشتیم جز رسیدن به انتها چیز دیگری نبود

روزی خودم را با طناب این زندگی دار خواهم زد و تو خواهی دید که آنچه ورای من و توست جز این چیزیست که می بینیم. آنچه می بینیم در مقابل ورای من، ورای تو، تهی بود از هر چه که بود

روزی خودم را دار خواهم زد و تو خواهی دید که مرگ هرگز آنچه که تصور می کردیم نیست. مرگ تمام من است برای شروع دوباره من. شروع دوباره تو... این را باور کن

روزی خودم را دار خواهم زد تا بدانی اگر خود شروع نکردیم خود تمام می کنیم

روزی خودم را با طناب تو دار خواهم زد تا با تمام باورم باور کنم طنابت بسیار پوسیده تر از آن بود که می گفتی.

روزی دار خواهیم زد امروز مان را تا بدانیم چقدر زود به فردا می رسیم وقتی امروز را می کشیم . و روز بعد را.

روزی دار را دار خواهیم زد با چنگالمان تمام دار را..

روزی با دندانمان گره دار را باز خواهیم کرد تا بدانیم آن گره آنقدر محکم بود که هرگز در طول تاریخ ، وقت دار زدن هرگز باز نشد.

شاید روزی با دیدن تو با دیدن دار هر چه که گفتم را فراموش کنم .

نمیدانم شاید... 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - هیادو