گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

من این روزها تمام درهای باز را می بندم. تا سکوتی را که میهمان کرده ام به میهمانی بنشینم.

خدا را هم اگر به خاطر نفوذ بی انتهایش به هر کجا نبود، راه نمیدادم.

من، سکوت و خدا.

نمیخواهم با خدا صحبت کنم ورنه سکوت می شکند.

دستهایی که سکوت را لمس میکند و خدای که اینجا کمی اضافیست.

 

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

یادت رفت قبل از پریدن پرواز را یادم دهی

             حالا بنشین و سقوطم را ببین

  من نیز همچو برف سقوط را می رقصم.

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ - هیادو
 

واژه هایم را موریانه پوساند

دستهایم را زمانه

حالا حرفهایی دارم که در جمعشان حرف اضافه بزرگترین واژه هاست...

 

پی نوشت: آسمان این روزها چقدر با دلم هم رنگ شده.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ - هیادو
 

می نویسم آنقدر که خدا هم به ستوه آید از دستهایم

می نویسم تا خدا هم باورش شود که گاهی خطا می کند

فریاد می زنم

آنقدر فریاد می زنم تا باورش شود

اشتباه کرد مثل تمام اشتباهات دیگرش..  خطا کرد مثل تمام خطاهای دیگرش...

می نویسم به همان بزرگی که خودش ادعایش را دارد..

 اگر روزی اینهمه سوال را بی جواب بگذارد، چنان فریادی بکشم که قیامت را برای حساب و کتاب عروسک هایش از یاد ببرد.

و در مقابلش خواهم ایستاد تا یادش بماند یا عروسکی نسازد یا ..... دم از بزرگی و بزرگواری نزند..

 

پی نوشت : من آماده ام . جان را از دستهایم بگیر تا اگر پشیمان شدم به دنیا چنگی نیاندازم. (بی توجه به متن فوق)

پی نوشت آخر : این یک کفر نامه است. نصایحت را بگذار برای وقتی دیگر

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ - هیادو