گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

به تنم بوی باران دادی ؟
یا بوی تنم را به باران  ؟
.
.
.
                  خدا           حافظ
                         رفیق

 


پ.ن: حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک زنده بودن از تو چیزی می خواهد؟

حرفی بزن!!

آهای با توام

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ - هیادو
 

شاید همین جا.. میان این واژه ها.. بشود فریاد زد

آسمان که دلش می گیرد من گریه ام می گیرد

چیزی نمی گویم مثل همیشه . لبخند می زنم

و مثل تمام بغض ها این را هم غورت می دهم

 آنقدر سنگین که به سختی از گلویم پایین می رود و باز منتظر می شوم..

اینها که اینجا می آیند.. آسمان دلش می گیرد. من گریه ام می گیرد...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦ - هیادو
 

این روزها زده به سرم دائم با آدم های مثل خودم سرو کله می زنم..

بلوار کشاورز ساعت 11 صبح یه روز زمستونی روی یکی از نیمکت ها نشسته بود جلو رفتم و آرام با گفتن سلام کنارش نشستم. این تیپ آدم ها به ظاهر آرام هستند و باید مراقب باشی عصبانیشون نکنی چون بعدش ممکنه اتفاقاتی بیافته که اصلا قابل پیش بینی نیست. گفت چیزی می خواهی؟ گفتم نه سلام کردم!! گفت آخه آدم ها بی خودی به ما سلام نمی کنند یا می ترسند یا می خواهند چیزی بدهند. گفتم: اولا به قول خودت آدم ها دوما" من نه از کسی می ترسم نه چیزی دارم که بدم. نگاهش رو خیره کرد رو من و گفت ولی من یه چیزی می خوام. گفتم چی؟ گفت هر چیزی که سیرم کنه. گفتم: گرم یا سرد گفت: سردمه. گفتم همین جا بشین برم برات بیارم. ادای من رو در آورد و گفت : همین جا بشین تا برگردم. تو بر نمی گردی..  گفتم پاشو با هم بریم.گفت نه تو برو من همین جا نشستم. نگاهش رو خیره کرد به سمت روبرو. کاپشن خودم رو انداختم روی شونه هاش. با خشم نگاهم کرد و کاپشن رو دور خودش پیچید. بلند شدم و رفتم چند دقیقه ای طول کشید تا غذا حاضر شد سریع برگشتم و دیدم دو سه تا صندلی اون ورتر نشسته. رفتم به سمتش و گفتم ببخشید اون آقایی که روی اون صندلی نشسته بود رو ندیدید. نگاهی کرد و بلند شد. گفت گرمه. گفتم بریم روی همون صندلی بشینیم. گفت دیر کردی نمی خواستم اونجا بشینم . غذا رو با هم خوردیم گفتم اسمت چیه گفت به تو چه. گفتم هر روز اینجایی گفت نه گفتم نمی خواهی حرف بزنیم گفت نه.. چند تکه پیتزا باقی مونده بود گفتم من دیگه نمی خورم.. بقیه اش رو برداشت و گفت برای فردام.. گفت میدونی چند وقت بود با کسی غذا نخورده بودم..؟ خوشحال شدم که بالاخره چیزی گفت. گفتم چند وقت؟ گفت حدود 3 سال . وقتی مادرم زنده بود. بلند شد و به سمت امیر آباد حرکت کرد . پرسیدم میتونم باز هم بیام اینجا و ببینمت. گفت این غذا رو میتونی زهر مارم کنی. پشتش که به من بود با دست اشاره کرد نه!!!! چند قدم که دور شد بر گشت و گفت زمستون که تموم شد کاپشن رو بهت پس میدم و قاه قاه خندید و رفت... چند دقیقه ای گذشت حس کردم هوا داره سرد میشه و من باز...

پ.ن. ترجیح داده بودم اول سیرش کنم بعد درد و دل کنیم ولی نشد..

 6/11/86

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ - هیادو
 

شايد برای شما خيلی جالب نباشد ولی اين برای من يک تجربه فوق العاده بود

نام :  محمد

تحصیلات :  دانشجوی انصرافی مقطع فوق لیسانس

رشته :  موسیقی  

دارای یک فرزند طبق گفته خودش 6 سال پیش از همسرش جدا شده

قانون فرزند را به پدر می دهد. به خاطر عدم تعادل روحی پدر، بعد از مدتی فرزند به بهزیستی تحویل داده می شود.

وقتی وارد آپارتمان شدم  تعجب کردم . بعد از گذشت 5 ماه هیچ چیز سر جایش نبود. خانه به همه جا شبیه بود جز منزل مسکونی . به من تعارف می کند که روی صندلی مخصوص کامپیوتر بنشینم.  یک بسته بزرگ ترقه و وسایل دیگر که قابل تشخیص نیست را بر میدارد. می نشینم. می گوید:  ترقه ها را برای چهار شنبه سوری گرفته ام .  راه می رود و دنبال سیگارش می گردد. می گوید:  هر روز بیش از 10 بار سیگارم را گم می کنم . صدای بوق از خیابان شنیده می شود می گوید چاکر آقا.  گفتم با تو بود گفت : هر کسی که از اینجا رد شود و بوق بزند، برای من بوق زده ..... چیزی نمی گویم در میان همه این وسایل چندین پاکت خالی سیگار دیده می شود . هر کدام را که بر می دارد خالیست بعد از جستجو در حالی که با خودش چیزهای را زمزمه میکند. یک پاکت نیمه پر پیدا می کند سیگاری بر میدارد با فندکی که در دست دارد سیگار را روشن می کند  می گوید:  فندک را هیچ وقت از خودم جدا نمی کنم.... می گویم چرا؟ چیزی نمی گوید جور خاصی نگاه می کند. (کمی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم)  پاکت نیمه پر را دوباره در میان پاکت های خالی می اندازد. میخندم  می گوید: چرا می خندی می گویم : دوباره برای پیدا کردنش باید وقت بگذاری می گوید: بالاخره باید یه جوری وقتم رو پر کنم . می گویم :  بنشین می گوید: من راحتم می گویم : خوب بگو! ! می گوید:  چی رو ؟ می گویم: چی شد که به اینجا رسیدی می نشیند حس می کنم سوالم آنقدر سنگین بود که تاب ایستادن ندارد. (خراب کردم) ادامه نمی دهم و منتظر جواب می مانم می گوید طولانیست می گویم می شنوم. خیلی خلاصه گفت : پدرم خیلی سال پیش فوت کرد  و ... و نیم ساعتی گذشت ...زنگ در آپارتمان به صدا در آمد گفتم منتظر کسی هستی خندید و گفت نه . همسایه ها به پلیس شکایت کردند می گویند من دیوانه ام .چند بار این کار را کرده اند ! در را که باز کردم  با دو پلیس مواجه شدم گفتند: آقای محمد.... صدای محمد از پشت سرم شنیده می شد.  با اون کاری نداشته باشید محمد... من هستم . یکی از پلیس ها و دو نفر سفید پوش وارد خانه شدند. محمد ترسیده بود با تعجب نگاه کرد و در مقابل آنها مقاومت کرد. جلو رفتم لباس را گرفتم و تنش کردم دستهایش را که می بستند باز مقاومت کرد...  همه بیرون آمدند و در را بستند. همسایه ها که به تماشا ایستاده بودند گفتند اگر بلای سرت می آورد چیکار می کردی؟ خندیدم و چیزی نگفتم... یکی از پلیس ها گفت لطفا برای پاره ای از توضیحات به کلانتری.... تشریف بیاورید. آنقدر محترمانه گفت که تصمیم گرفتم حتما بروم... محمد را که می بردند گفت یک دقیقه صبر کنید... برگشت مرا نگاه کرد و گفت خدا حافظ ...

۲۵/۱۰/۸۶

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ - هیادو