گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

فکر می کنم از یه چیزهای خسته شدم...

این روزها می گویند: عصبی شده ای. گوشه گیر شده ای. کمتر حرف میزنی. من هم چیزی ندارم که بگویم. تنها به زور عضلات صورت لبخندی تحویلشان میدهم و برای این همه هوش سرشارشان دست می زنم...

می گویم: هیچ چیز مثل انتظار روح آدم را خسته نمی کند ... هیچ کس باور نمیکند

در ذهنم نشست

... و زمزمه های ما هرگز آخرین سرود نیست

هر چند بارها دعای پیش از مرگ بوده است...

                                                  ا. بامداد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - هیادو
 

يه کمی خاطره خوشگل کمی هم قديمی

وقتی از در وارد میشی دیگه به چشم یک آدم نگاهت نمی کنند. (گرچه این نگاه ها آشنا بود.) تمام وسایلت رو می ریزند روی زمین و از کوچکترین  بسته ات هم چشم پوشی نمی کنند. بهش گفتم بسته شکلات است! نگاهی کرد که پیش خودم گفتم حتما کور نیست! خوب می بیند. اما چرا دانه دانه شکلات ها را باز کرد؟  در همین فکرها بودم که صدای مرا به خود آورد یکی دیگه پرسید: بار اوله که اینجا می آیی؟ با سر اشاره کردم   نه! لبخندی گزنده ای زد و چیزهای گفت که برایم اصلا مهم نبود. مرا به اتاقکی راهنمایی کرد. اتاقکی که سه دیوار داشت، یک سقف بلند و یک پرده. (این اتاقک چقدر آشنا بود.) گفت لباسهایت را در بیاور و بیانداز بیرون. و تاکید کرد همه لباسهایت را.منظورش را خوب فهمیدم. همین کار را کردم. لباسهایم را هم با تمام دقت گشت. و یکباره وارد اتاقک شد من هم  از شرم حس کردم بیش از اندازه سرخ شدم. (یادم آمد قبلا هم شرمنده ایشان شده بودم) بدنم را هم گشتند.گوشها. دهان زیر بغل کف پا و... و عجیب بود که نپرسید توی کله ات چیزی داری. با خودم شرط بستم که  دنبال چیزی میگردند که خودشان هم نمیدانند چیست. بیرون که رفت لباسهایم را داد و گفت زود بپوش و بیا بیرون. چند ساعت بعد وارد محیطی شدم که می گفتند ... آدمهای زیادی آنجا بودند با جرمهای مختلف. می بایست دو روزی آنجا باشم. تا بعد از کارهای اداری و تزریقات آمپولهای که نمیدانستم چیست.( درد داشت) به اندرزگاهای مختلف بر حسب جرمی که مرتکب شدیم تقسیم کنند. دو روز بعد، من را هم فرستادند میان یک عده آدم که فکر کنم هیچ تشابهی بین ما نبود. یا لااقل جرم هایمان شبیه هم نبود . البته بیشترشان. به خودم گفتم مهم نیست مرا که نمی خورند. چند روزی میهمانشان هستم. و همین هم شد چند روز بعد با یک تکه کاغذ شبیه همانی که مرا آنجا فرستاده بودند بیرونم کردند... آن چندر وزی که آنجا بودم ساعت 7 صبح بیدار باش بود ساعت 8 صبحانه ساعت 9 آمار برای اینکه ببینند از دیشب تا صبح فردا کسی خدای ناکرده کم نشده باشد. بعد تا ساعت 12:30 در اختیار خود ساعت 13 ناهار و تا ساعت 5 در اختیار خود ساعت 5:30 آمار دوم روز برای اینکه ببینند از ساعت9 صبح تا 5:30 بعد از ظهر خدای ناکرده کسی کم نشده باشد. خلاصه بیشتر ساعات روز میتوانستی در اختیار خودت باشی مگر اینکه...( این قسمت را باید برید ببینید چون گفتنی نیست )

 یادگار آنروزها

امروز فریاد می زنم برای تو که میدانم برای شنیدن نیامدی

و حنجره ای که سالها پیش          

در تب فریادی که برنخاست

مرد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ - هیادو
 

برای دوستی که...

آرزو سلامتی می کنم برای تو و نسل تو

و برای . . .     نسل خودم

اینک فرسایش قلم بر کاغذ

لنگان لنگان از درد روزگار خویش

 بی آنکه بدانم این مسیر راهی برای کسی باز خواهد کرد یا مرا نیز به بن بست خواهد رساند .

این قصه برای تو آشناست .

روزگاری خدایان بر دلهای ما حکومت می کردند : هلنا، آتن، زئوس، و... و آرزوهای ما همه برای رسیدن به رستگاری بود جای که سقف هفتمین آسمان را نیز می درید .

حالا که به خودم نگاه می کنم به وضوح می بینم که بزرگترین آرزوهایم دستی بر سقف اولین آسمان نیز نمی کشد. از آن خدایانی که در دلهایمان داشتیم و قدرت ذهن ما بود و ما را امپراتور قدرتمند ترین و بزرگترین جهان می نمود اینک چیزی بر جای نمانده است. من نه دیگر امپراتور بزرگترین که هیچ، کوچکترین آرزویم هم نیستم . حتی برای آرزوهایی که درست می کنم( میدانی یعنی چه؟ "ارزو درست می کنم" ) فرمانرایی نمی توانم . و چه زود آرزوهای کوچکم، کوچک و کوچکتر می شوند تا جایی که بسیار وقت ها آرزوهایم را نیز فراموش می کنم . و در گوشه ای گاه به ساده ترین شکل ممکن به خاک ذهن می سپارمشان .

اگر دردهای دلم سر باز می کنند و چرک خون از لا به لای زخم های کهنه ام بیرون می جهد تقصیر من نیست. که اگر با من بود تمام آنرا در تمام روزنه های وجودم پنهان می کردم . اما زخمی که دهان باز کند بی اراده هرچه که در خود دارد را بی هیچ تردیدی بیرون می ریزد . این گوشه ای ازدردهای نسل من است.   

و تو همچنان از نگاه نسل خود به واژه های من نگاه می کنی. تقصیر تو نیست . تقصیر به گردن هیچکس نیست. این فاصله میان من و توست که هر کدام حرف میزنیم جز حرکتی نا محسوس بر لبهایمان چیزی نمی بینیم .

برایت آرامش در لحظه لحظه های ذهنت آرزو می کنم .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ - هیادو
 

این روزها به تنها چیزی که شبیه نبودم حرف زدم...

اینهمه شباهت بین من و آنچه که شبیه من نبود ! ! ! ! ! !

...

...

...

...

گاهی دلم از اینهمه بودن می گیرد. . .

به اولين نظر هم نگاه کنيد

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ - هیادو