گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

سالها بود که به دنبالش می گشتم . وقتی یافتمش که دیگر چیزی از او باقی نمانده بود

تکه تکه شده بود

روحش را دریده بودند

قلبش را پاره پاره کرده بودند

زخم خورده بود

هر چه داشت از او گرفته بودند بزرگ شده بود خیلی بزرگ تر از آنکه تصورش را کنی!

اما هنوز لبخند میزد

جای پای همین مردم بر روی دستش پیدا بود. تنها به خاطر  اینکه می خواست گمشده اش را بیابد. 

مرا که دید گویی خوشحال شد لبخند زد و دردهایش را به رخم کشید انگار مدتها منتظر این لحظه بود دیدن یک آشنا و باز شدن زخم های کهنه و جهیدن چرک و خون از لا به لای زخم ها و چهره در هم کشیدنش.

دستهایم نتوانست زخمش را ببندد. نتوانست دردهایش را التیام ببخشد خون بود که می ریخت و درد بود که می رویید

من سخت ناتوان شده ام ...

زخمی بر روی تنم , دردی در درونم پیدا می شود

* * *

و شايد...

شايد اين اخرين نوشته ها...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ - هیادو
 

هر روز روزی نو

نگاهی تازه

حرفی تازه

گویی یادمان رفت دیروز چه می گفتیم

حالا نشسته ایم به انتظار حرف تازه هر تازه وارد

                   

                        * * *

خنده هایم را فراموش کرده ام مادر

مرا در آغوش بگیر

انگشتی به چانه ام بزن ...

 دوباره یادم بده

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦ - هیادو
 

روبروی تنگ ماهی قرمز نشسته ام

هلیا دست می کند در تنگ , ماهی را محکم می گیرد و بیرون می آورد.

می گوید : ماهی قرمز کوچولو چرا حرف نمی زنی؟

ماهی قرمز جان می کند وقتی دوباره در آب رهایش می کند روی آب می ماند گویی مرده است.

هلیا می گوید چرا ماهی مرد؟

می گویم او به آب زنده است

هلیا می گوید پس ما به چه زنده ایم

لبخند می زنم می گویم  به هوا

بغض می کند می گوید نازنین هوا نداشت

نمی دانم چه بگویم او را در آغوش می گیرم و ارام در گوشش می گویم نازنین دلبستگی نداشت

در آغوشم چیزی می شکند

 

دلهایتان تا همیشه بهاری

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦ - هیادو