گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

چشمانت برقي زد...

و من بوسه موي سپيد را بر شقيقه هاي خسته ام حس كردم...

ديگر نه از دست تو كاري بر مي آيد نه از من...

يادم مي آيد هيچ وقت هيچ آرزوي نداشتم.

اما امروز ميخواهم يك آرزو داشته باشم...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥ - هیادو
 

آخرین باری که دیدمت دستهایت را زیر پالتو پنهان کرده بودی..

می لرزیدی

گفتی: سیاهی چشمانم را سفیدی برف پوشانده. دلم بهار میخواهد.

و دستهایت را به صورتم نزدیک کردی .. چقدر سرد بودند

دستهایت که نه

چشمهایت هم

سکوت کردی و من هنوز سردی دستانت را بر گونه هایم حس می کنم

پاییزی دوباره و دوباره آمد و من به بهار نیامده تو می اندیشم و به آنچه در پیش رو دارم

تو...

بهار...

و دستهایت که صمیمانه اشک های یخ زده ام را پاک کردند.

از آن روز به بعد دیگر فرصتی برای گرم گریستن نیافتم.

به سیاهی سفید شده چشمانم نگاه کن...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥ - هیادو