گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

خدایا تو مرا اشک کردی که همچون باران در نمکزار انسان ببارم ، تو مرا فریاد کردی که همچونرعد از میان طوفان حوادث بغرم تو مرا درد و غمکردی تا همنشین محرومین و دل شکستگان باشم تو مرا عشق کردی تا در قلب های عشاق بسوزم . درد و غم از وجودم اکسیری ساخت که جز حقیقت نجوید جز فداکاری راهی بر نگزیند و جز عشق چیزی از آن ترشح نکند . خدایا تورا شکر میکنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و هیچ چیز انتظاری نداشته باشم خدایا تو میدانی که در سراسر عمرم هیچگاه تو را فراموش نکردم در سرزمینهای دور دست فقط تو در کنارم بودی در شبهای تار فقط تو انیس دردها و غمهایم بودی در صحنه های خطر فقط تو مرا محافظت می کردی اشکهای  ریزانم را فقط تو مشاهده می نمودی بر قلب مجروحم فقط یاد تو و ذکر تو مرحم میگذاشت .  خوش دارم که مجهول و گمنام بسوی زجر دیدگان دنیا بروم در نج و شکنجه آنها شرکت کنم همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون افریقا بجنگم تا بدرجه شهادت نایل شوم . خوش دارم هیچکس مرا نشناسد ، هیچکس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچکس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچکس اشکهای سوزانم را درنیمه شب نبیند هیچکس به من محبت نکند هیچکس به من توجه ننماید جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم جز خدا انیسی نداشته باشم و جز خدا به کسی پناه نبرم . خدایا تو به من پوچی لذات زود گذر را نمودی ناپایداری روزگار را نشان دادی لذت مبارزه را چشاندی و ارزش شهادت را آموختی .خدایا تورا شکر میکنم که مرا سنگ زیرین آسیاب کردی و به من قدرت تحمل دادی که این همه درد و فشار را که در تصورم نمیگنجید بر قلب و روحم حمل کنم . از مجالس جشن و شادی بگریزم و به مراکز خطر و بلا و درد و رنج پناه ببرم .

دل غمزده و درد مندم آرزوی آزادی میکند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد تا از این غربتکده سیاه ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از یاد هستی برود و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد ای خدای بزرگ تو را شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشودی دریچه ای پر افتخار از این دنیای خاکی بسوی آسمانها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص تحمل همه دردها و غمها و شکنجه ها را میسر کردی .                                   ( شمه ای از مناجات شهید دکتر مصطفی چمران  

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو
 

 

امروز دلم کمی گرفته نمیدونم چقدر . انقدر گرفته که وقتی دفترچه خاطراتم را از اول تا آخر ورق زدم  ، شروع کردم به پاره کردن ورقهای دفترم از آخرین ورق تا اولین ورق . تمام صفحات را ریز ریز کردم .انگار میخواستم خاطراتم را از ذهن پاک کنم نمیدانم توانستم یا نه ؟!  اما از دفتر خاطراتم دیگر چیزی باقی نمانده جز انبوهی از خاطرات پاره پاره   .  .   .

در جمع من و این بغض بیقرار ، جای تو خالی

فرياد دوباره در يک روز

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو
 

پنجره دلم را باز میگذارم از هوا

نردبانی میزنم تا دور دست

دزدکی پایین می آیم از اتاق

میروم از لابه لای بیدها

می روم تا پشت دیوار سکوت کاهگلی

گوش می سپارم

به سکوت سرد و تاریک و سیاه 

پشت دیوار سکوت

صدای پای آشنایی از دور میآید به گوش

میدوم تا نردبان

میروم تا عمق تنهای خویش

سکوت باغچه ام می شکند

من خوابم ؟ بیدار نمیشوم ؟

من خوابم!  مــــن خـــوابــم    خـــــــــواب         

(الهام از شعرهای حمید مصدق)

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو
 

از او که می نوشتم دستهایم میلرزید

به  او که فکر میکرم نفس درون سینه ام به تنگ می آمد

با او که حرف میزدم  . فقط میگفتم ! !

او می شنید ، باور کنید که می شنید

نه با گوشش که با عمق وجودش

دیگر لازم نبود که چیزی بگوید

آنقدر خوب می شنید که من احساس میکردم خالی شده ام

حالا سالهاست که هرچه فریاد میکنم ، هرچه میگویم  .  .  .

نه اینکه او نمی شنود من لال شده ام

من پر و پرتر شده ام

من خسته شده ام

من حرف میزنم ؟!   من حرف میزنم ! !

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو
 

۱- تو رو خدا به خودتون نگاه کنید به طرف مقابلتون نگاه کنید ، خوب نگاه کنید ! ! ! ، یه کمی فکر کنید یه کمی بیشتر مطالعه کنید ، اولش آشنا بشید ، کمتر حرف بزنید ، بیشتر گوش کنید ، زود تصمیم نگیرید ، بعد اگر دوست داشتید عاشق بشید .

یاد بگیریم که با قلب خودمون و دیگران بازی نکنیم .

 

2- هر وقت هر کسی بهت گفت دوستت داره

خجالت نکش ، قند تو دلت آب نشه ، رنگت نپره ، سرت رو بالا بگیر ، به چشمهاش نگاه کن یه کمی صبر کن ، هیچی نگو . یه لبخند بزن و بعد کافیه کمی منتظر بمونی    .   .   .    آخه فقط چشمهان که دروغ نمیگن

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو
 

عصر یک روز و من دارم آخرین ساعات از آخرین روز تعطیلی رو پشت سر میگذارم و به چند روزگذشته که تعطیل بود فکر میکنم . راستش رو بخواهید همیشه همینطوره ، یعنی اخرین ساعت روزهای تعطیل رو اختصاص میدم به فکر کردن به روز یا روزهای که گذشت تا ببینم من هم مثل روزها تعطیل بودم یا نه ؟! امروز به یک نکته جالبی رسیدم که تا حالا به اون فکر نکرده بودم .فکر کردم اگر این چند روز تعطیل نبود من چه کارهای میکردم ؟ حالا که تعطیل شده چه کارهای کردم ؟ و یا اگر اصلا" من نبودم چه اتفاقی می افتاد ؟ دیدم هیچی ! واقعا" اگر این روزها تعطیل نبود ، من کار خاصی نداشتم ، حالا هم که تعطیل شده باز هم کاری نکردم ، واضح تر بگم  بود یا نبود من تاثیری در زندگی خودم و دیگران نداشته . بیشتر که فکر میکنم می بینم که روزهای زیادی از زندگی بعضی ازما ، بعضی ها ، بعضی ها همینطوری میگذره ، یعنی بود یا نبودشون خیلی فرق نمیکنه . چقدر بد و زشت . انگار یه آدم اضافی داره روی زمین راه میره ، نفس میکشه ، زندگی میکنه و . . . و حق همه اونهای رو که حق دارن برای خودشون و دیگران زندگی کنند رو ضایع میکنه . تصمیم گرفتم از همین امروز به بعد برای اینکه به دیگران  احترام بگذارم باید  بهتر باشم ، بهتر حرف بزنم ، بهتر نگاه کنم ، به دیگران احترام بگذارم ، دوستشون داشته باشم ، اگر کاری از دستم براومد براشون انجام بدم تا حداقل بودنم با نبودم کمی فرق کنه . و روزی که برای همیشه خواستم برم ، کسی باشه که از ندیدنم برای همیشه کمی فقط کمی ناراحت بشه .

                                                                                                                     ساعت هادی 12:15

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو
 

مدتهای مدید بود که انباشته های دلم فزونتر از آن شده بود که بتوانم حتی دمی کوتاه فرصتی اندک تحملشان کنم ، اشکها در گلو بغضم را به انفجار رسانده بودند . من بودم و سیل آدمها به هر کجا که نگریستم و درب هر کلبه ای را که به صدا درآوردم هیچکس جوابم را نداد ، تنهایی ام را تنهایی سر کردم و آنان که آمدند و رفتند تنها نظاره گر مردن تدریجی ام شدند و هیچ نگفتند و درد آنجا وسعت گرفت که بر زندگی ساده ام  هم دست انداختند و خواستند که واژگونم کنند و تهمتهای ناروایشان انبوه دلم را اندوه بارتر کرد به کسی که باید همان اول پناه می بردم دامن زدم آه که دلم همواره میلرزد از ناامیدی فردا و از سرگردانی امروز

تا کنون نخواسته ام برای هیچ کدام از نوشته هایم اسمی کذایی بیابم از اسمها متنفرم از هرچه که محدودگر باشد بیزار ، بگذار هرکس که نگریست هرکس که ناخواسته خواند اسمی برایش بیآفریند و آن بی انتهای را که همواره خواهانم دریابم

ای خدای تنهای های بی کس من اگر تو نیز خواننده این سطورم بودی چه اسمی برایش می افریدی ، نمیدانم ولی تا آنجا که یاس درونم به پای جنونم کشانده میگوید            . . . . . . .

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥ - هیادو