گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

می آیند و روبروی من می نشینند...

ترانه آغاز میکنند

و سفره های دلشان را باز...

چیزی می گویند نمیدانم برای خاطر من یا برای تسلی خودشان

به هم می ریزند..

ناله می کنند..

اما من سفره های دلم را به ماه بخشیده ام

ترانه هایم را به خاک...

دستی به شانه هایشان می گذارم و ارام می روم...

تنها و صمیمانه...

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ - هیادو
 

این لبخند بی ریاترین پیام درمانده گی ست

                                    از چه رو گریه کنم همین لبخند کافیست

می گویم و چشم بر هم میگذارم.       راستی ماه هنوز تنهاست؟

دوباره و دوباره فرار و ترس و فریاد و بیداری...

می گویند چیزی نیست ...خواب دیده ای ... دستمالهای مرطوب و... خواب دیده ام؟!

چه زود می شکنم ! چه زود باران تمام تنم را خیس می کند!  چه زود همه چیز را همه جا را گم می کنم ....

چه زود نمیدانم !

قطره قطره می شوم.

می نشینم رو به روی آینه به تماشای پایان خودم...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ - هیادو