گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

منتظر می شوم روز تمام شود

منتظر می شوم همه بروند خانه هایشان

منتظر می شوم که فقط من باشم و تو باشی و یک آسمان ستاره     

. . .

حالا من ماندم و . . . یک آسمان ستاره

شاخه ای گل تقدیم میکنم به سنگ مزارت تا تو تنها کسی باشی که در این لحظه از دنیا گلی . . .

آغوش باز می کنم و تو را به سینه ام می فشارم

فقط این بار را به من ببخش بگذار تا می توانم ببارم . . .

 امشب به هوایت به هم ریخته ام

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥ - هیادو
 

کاش می شد دستم را به نوشتن عادت میدادی. تا هر وقت که دلتنگت می شدم از دلتنگیهایم برایت می نوشتم. گفتی: بنویس برای سنگ سردی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد جز یک آه. گفتم بغضم را چه کنم؟ نوشتی : ببار اما "تنها و صمیمانه"

                         *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*--*-*-*-*-*-*-*-*

به اتاق تو که می رسیدم درد پایم را فراموش میکردم. تو خودت آنقدر درد داشتی که دیگر مجالی برای این دردهای کوچک من نبود تمام سعی ام را کردم اما نتوانستم مرا ببخش. تو فهمیدی و من خجالت زده گفتم چیزی نیست اصرار کردی و من دروغ گفتم که...

به سادگی دروغ گفتم و تو می دونستی که هروقت دروغ می گفتم نگاهت نمی کردم .دستت چانه ام را گرفت و آرام برگرداند لبخند زدی و گفتی: گلم! (این واژه هنوز بغضم را می شکند) دکتر رفتی؟

حالا تو نیستی , بغض گلویم سرفه های تو را به یاد می آورد...

در اوج تنهایی هوای حوصله ام ابریست...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ - هیادو
 

روز سیاه

پایان انتظار تو  پایان لبخندهای تو پایان سرفه های تو سرفه ها سرفه ها سرفه های که حنجره مراهم زخمی کرد. پایان نوشتن های تو پایان تمام تو  پایان تمام من

بغضم را فرو می خورم . تو خواسته بودی… اما مگر چقدر تحمل دارم....

چقدر آرام خوابید

خدایا ...

یادت می آید وقتی داشتی قصه مرا می نوشتی آنطور که دوست داشتی نوشتی . حتی یکبارنپرسیدی میخواهی اینجارا کمی تغییر دهم؟ می خواهی  اینجا را آنطور که دوست داری بنویسم ؟ بگو که خود خواهی بگو...

حالا دیدی پایان انتظار کسی, که تو را دوست داشت و در هر شرایطی دستش را به سوی آسمان تو میگرفت و می گفت "عالیست, بهتر از این نمی شود" .حتما صدایش را شنیدی یا لااقل دستهای نحیفش را رو به آسمان

 او در لحظه ای تمام شد و تو به آخر قصه ما رسیدی و می نشینی به انتظار پایان قصه یکی دیگر که او را هم انطور که دوست داشتی نوشتی...  

می گویند کفر می گویی می گویم دلتنگی می کنم

می گویند او آنقدر خوب بود که نتوانست در میان ما باشد می گویم  باور نمی کنم هرگز نبودن و ندیدنش را

گفته بود برای سنگ قبرم چیزی بنویس

  و من تمام قدرتم را در فرسایش قلم برکاغذ به حراج می گذارم تا جمله ای جاری شود. نوشته شد

صدایت می کنم آنگاه کز نامهربانیها به تنگ آید دلم...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ - هیادو
 

دمی غنیمت است شادمانه خندیدن و صادقانه گریستن

نخورده شراب و هق هق مستانه؟

مرا چه میشود ؟

مگر هلیای قصه نادر بازگشته؟

که اينگونه بی تابم!

هم او که می گفت مشتهایمان را سرنوشتمان نوشت.

هم ا و که می گفت بازگشت همه چیز را خراب نکرد. این رفتن بود که باعث فاصله چمخاله تا شیراز شد.

هم او که می گفت...                          هزار گفته...

هم او بازگشته!!؟؟؟

نه !!!! گویی که خواب دیده ام!!!

این درد پا بدجوری امان مرا بریده حالا با این طرز راه رفتن , کمرم هم گاهی دردش را به رخم می کشد.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥ - هیادو