گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

وقتی به چشمهایش نگاه کردم برای اولین بار بود که دلم برای کسی می سوخت.

 یا شایدیک دلتنگی عجیب؟!!!...نمی دانم؟؟!!!

 میخواست چیزی بگوید,نتوانست.این سرفه های لعنتی که از گلوی او بیرون می ریخت امان مرا هم بریده بود. دستش را گرفتم و از او خواستم چیزی نگوید. قلم و کاغذ خواست. چیزی که همیشه با ما بود وامروز هیچکدام از ما نداشتیم. برایش پیدا کردم و از او خواستم کوتاه بنویسد.

نوشت :اگر برای پیچک, دیواری نیست به غرورش تکیه میدهد من مسافرم حالا تو باید...

قلم را از او گرفتم.

گفتم استراحت کن...

چه حس غریبی بود. او مشتاق گفتن با من و من مشتاق رفتن با او... و گفتن و رفتن ممکن نبود.

دستش را می خواستم ببوسم . دستش را کشید قلم را از من گرفت و...

نوشت : تو عشق را گدایی نکردی و این تحسین من بود!!!!! خــرابــش مـکــــن!!!

چشمانش را بوسیدم و گفتم : میدانی! دلم برای نگاهت تنگ می شود.

نوشت : بعد از تو دیگر هیچوقت نگاهم بر کسی شور نیاورد. یک انقباض بی اختیار...

 و دوباره سرفه های لعنتی

.

.

.

دیگر نه او توان نوشتن داشت و نه من تاب نگاه...

کسی گفت: بگذارید استراحت کند...

و این سرفه های لعنتی... بار سفر مسافر مرا می بست       

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥ - هیادو
 

این بار نه به رسم عادت .

 در اینجا برای همه کسانی که دوستشان دارم می نویسم که آپ کردم.

.

.

.

ساعتها پیاده روی در پیاده رو خیابان, نمیدانم خستگی بود یا خاطرات سالیان از دست رفته؟ که چنین درد را به پاهایم بخشید!! حالا من سوغات پیاده رو های شهرمان را به ارمغان آورده ام .

 امروز بیش از چند روز است که در هر خیابانی پا میگذارم پایم را می کشم.

درد می کند!!!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ دی ۱۳۸٥ - هیادو