گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
 

بعضـــی از سردرد هــــا نـــــــه با چایی خوب میشـــــــــه …
نــــــــه با ژلفن و نه حتی بــا خوابــــــــ ..!
بعضی از سردرد ها
خوب نمیشن...

 

پ.ن. میدانی! هنوز عادت نکردم...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ - هیادو
 

در درونم چیزی اتفاق افتاده بود، و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون اتفاق بیافتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار می‌شوم، می‌خواهم بروم بیرون و به هیچ کجا برنگردم...
.
رومن گاری - زندگی در پیش رو

 

 

پ.ن. 

کفاره"ی شراب خوری های بی حساب!
هشیار در میانه ی مستان نشستن است...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥ - هیادو
 

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد
روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم
و گلدانی
کنار ماهت بگذارم
زندگی
همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست
گاهی هم دستی به موهایت بکشی
بایستی کنار پنجره
و با درخت و باغچه صحبت کنی

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را
می‌خواسته‌ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...



"حافظ موسوی"

 

پی نوشت:    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
                      که در طریقت ما کافریست رنجیدن

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٤ - هیادو
 

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ
ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ
" ﻣﺜﻞ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﯿﺴﺖ "
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ
ﯾﺎ ﺑﺎ ﺍﻭ
ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮕﺮﺩﻡ
ﯾﺎ ﺍﻭ
ﺑﺎﺯﻡ ﻣﯿﮕﺮﺩﺍﻧﺪ
ﺗﺎ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ...

" ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﯽ ﺑﻬﻤﻨﯽ "

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٤ - هیادو
 

می‌پرسد آخر هفته برنامه ی خاصی‌ داری؟ من کوتاهترین و صریح‌ترین پاسخ را می‌‌دهم دور می‌‌شوم بی‌ آنکه از روی ادب هم که شده همین سوال را از او بکنم. نه اینکه کم توجه و بی‌ علاقه باشم یا کد‌های اجتماعی را ندانم . ولی‌ اساساً دنیای من فرسنگ‌ها با دنیای او فاصله دارد.
من دچارِ فرهنگی‌ هستم که مرا با یک عذاب وجدان دائمی بزرگ کرده. فرهنگی‌ که به من یاد داده که هیچکس برای خودش زندگی‌ نمیکند و من و نیاز ‌هایم هرگز در اولویت نیستیم و نخواهیم بود
..
که هر چیز کوچکی، هر چیز کوچکی میتواند به وسعتِ حیرت انگیزی پیش بینی‌‌ها و برنامه‌ها را تحت تاثیر قرار دهد
.
به او جواب میدهم و میدانم یک تلفن، یک خبر، یک روز بارانی ، سوزشی در سینه ، عکسی‌ که از لای کتابی‌ می‌‌افتد، یک خاطره یا خواهش نابهنگام می‌‌تواند روزم را در توالی فراموش شدن و فراموش کردنی نفس‌گیر دگرگون کند
.
شاید اگر استقلالِ فردی و احترام به خود و خواسته های شخصی‌ را طور دیگری برای ما معنی‌ میکردند، امروز دچارِ اینهمه تزلزل در تصمیم نبودیم.

نیکى فیروزکوهی
نامه پنجاه و سوم از کناب در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤ - هیادو
 

آدمهایی هستند که خوبند
خوب بودن به خوردشان رفته
آمده اند که مهر بیاورند
نه جنسیتشان مهم است.نه عقایدشان.نه سنشان .نه تحصیلاتشان.
مهم این است که با دلشان راحتند
صاف و روراست می آیند توی زندگیت
یک توقف می کنند به پهنای یک عمرت و می روند..
و سالها هم که نبینی شان باز یکجوری انگار با تو مانده اند

پی نوشت:

فقط خواستم بگویم آمدنت به زندگیم اتفاق کمی نبود رفیق،


پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤ - هیادو
 

گاهی دلم می خواهد
بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده،
کیستم،
اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،
فاصله ای هست،
فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم...بروم.
ومی روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم٫ کجا بروم؟

 

 

سیدعلی صالحی

 

پی نوشت: هی تو..!!  دقت کردی مدتهاست دیگه نوشتنم نمیاد.. فقط میخونم و خوشم میاد و کپی میکنم اینجا... فقط به خاطر اینکه بدونی هنوز زنده ام...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ آذر ۱۳٩٤ - هیادو
 

هر آدمی جای داره برای قدم زن

جای که هر جور دلش بخواد رفتار میکنه

یه جای خلوت که هیچکس نیست جز خود آدم

 واون جای خلوت برای هر کسی یه شکل خاص داره

یک نفر وسط شعر هاش

 یک نفر وسط آهنگش

یک نفر وسط اتاق خوابش

هر کسی هر جای که دلش بخواد

هر کسی یه جای خلوتی داره که هیچکس نیست جز خودش

این خلوت برای هر کس یه معنی خاص داره

استادی که در اواخر عمرش دچار فراموشی شده بود توی اتاق رو به پنجره می نشست و ساعتها به خیابان خیره میشد.

کسی روی تخت بیمارستان چشمهاش رو می بست و اشکی از گوشه چشمش سرازیر میشد.

پسری گوشه خیابان گیتار میزد و چشمهاش  رو بسته بود. بی توجه به پولهای که عابر توی جعبه گیتار می ریخت.

پیرمردی میان میوه فروشی برای میهمانی که هیچ وقت نیامد میوه می خرید.

و و و

همه اینها رو گفتم و خیلی حرفهای دیگه، که نگفتم. برای اینکه بگم اینجا خلوت من رو شکل داده..

هر وقت هر کجا که گم بشم..

هر وقت بخوام مسخره بازی در بیارم..

هر وقت بخوام ادا در بیارم و یا فریادی بکشم میام اینجا...

اینجا خلوت تنهایی من

اگر اومدی اینجا چیزی نگو... این سکوت ساده به دست نیامد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ - هیادو
 

اگر گمم کردی میدانی کجا پیدایم کنی!

همان همیشگی

همان جایی که هیچ وقت گمان نمیکردی

ابتدای همان راهی که هیچ وقت نرفته بودی

کنار آلاچیق خانه پدری که هیچ وقت ندیده بودی

همان جا

همان همیشگی

اگر گمم کردی...

همان همیشگی...

 

پی نوشت:

توبه کردم
بودنت را نمی خواهم
دورتر نرو
گاهی در همین خیال
کنارم باش


پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ - هیادو
 

روزهای بود که پشت هر میزی می نشستم، کسانی بودند که حرفهایم را برایشان بگویم

حرفهایشان را بگویند

این روزها تمام کافه های را امتحان کردم،  هیچکس هیچ حرفی نداشت...

 

پی نوشت:

پشت هر میزی غوغای به پا بود

یکی برای آشتی

یکی برای آشنایی

یکی بی خیال از همه دنیا

یکی گذراندن وقت در کنار دوست

یکی مثل ما سه نفر به دنبال تجربه کافه تازه

یادش به خیر...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ - هیادو