خانه وبلاگ
ايميل من
قبل ها
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
نوشته هاي دوست داشتني
راحیل
زادورا
خاله ريزه
گاه نوشت
صوفی بانو
بانوی شبگرد
کندوی عسل
درهای بسته
رهاتر از بودن
فانوس دریایی
سکوت تنهایی
بچه های آسمان
پنهانی (مروارید)
باران الهام بخش
آسـمـــان مــــن
دلتنگیهای الهام
شاعران ایران زمین
honey یا همون eli
هی فلانــــــــــــــــی
سامه جون دوست من
قبولم کن و جانم بستان
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
"رقاصه" یه بی سرو پا( برای من یه همراه)
اصلا به تو چه ؟!
دختری از جنس ترشی
بانوی بی تاب
پیشیانه یا ممنوعه های منا (یکی از بهترین های من)
آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
از کجا شروع کنم ؟! از میان راه ؟!!
یا از انتها بازگردم ؟!
ابتدا را گذاشته ام برای روزهای بسیار دلتنگی...
مرا به خاطر بسپار. اینجا را یادت هست. قصه کوکی ها را ؟ پرواز مادر بزرگ؟ روز وداع با خیام ؟ سرمشق های عاشقی؟! فرار از دست کلمات غریب ؟!!جرو بحث های 7شاهی ؟! دزدیده پریدن از روی ساعت دیواری ؟!!یادت هست ؟
بگذریم....
مشق دیروز را امروز مرور می کنم
قصه دیشب را فردا میخوانم تا خواب فردا را فراموش نکنم..
و آوازی هدیه میدهم به خودم وقت سحر روی پل عابر پیاده...
همراه با ماشینهای که زیر پای من سر می خورند بی آنکه نگاهی بیاندازند..
برای رفتن هیچ وقت دیر نیست این را هزار بار بنویس و هزار بار هم برای من بخوان..
دلتنگ که می شوم انبوهی از خاطرات را بر کاغذ سفید می چکانم .... باقی را نانوشته تو بخوان...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ - هیادو
مرا به خاطر بسپار
با دو تکه نان داغ از پس هر بر آمدن آفتاب
مرا به خاطر بسپار
با گردی که از شانه هایم می تکاندی تا آرام شوم
مرا به خاطر بسپار
با دستانی که همیشه هزار واژه داشت و دستهای تو به نشانه یافتن جهت باد
مرا به خاطر بسپار
با هزار راه که برای یافتنت طی کردم و هنوز راه تازه نیافتم
مرا به خاطر بسپار
تنها به خاطر همهء تنهای هایمان
مرا به خاطر بسپار
از خیابانهای که طولانی به نظر میرسید و من هرگز به انتها نرسیدم
از پس کوچه های که پیاده رو نداشت
از دیوارهای که جای پای مورچه ای بود که هزار بار افتاده بود اما دل از گندمکش نکنده بود.
از به خاطر سپردن تمام خاطراتی که نتوانستیم به خاطر بسپاریم... مرا به خاطر بسپار ...
مرا به خاطر بسپار
پی نوشت : امروز یه چیزهایی برای همیشه تموم میشه... این شاید یک خدانگهدار ساده باشد.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ - هیادو

مادر هنوز هم سوی اشاره ات را یادم هست
می گفتی کسی آن دورهاست
می گفتی خدا آنجاست ،
این روزها ابرها خدا را با خود برده اند به دورترها
جای که دیگر اشاره هیچ دستی سویش را نمی یابد..
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ - هیادو
بیهوده تلاش میکند موریانه برای پوساندن
فسیل شده ام
نه از نوع قرنها پیش،
از همین های که روحشان را برای دندان تیز و دستهای بی رحم تو سنگ کرده اند..
می مانی و من میخواهم حرف بزنم ...
تو از حرفهای من می ترسی.. از سکوت من.. از فریاد من.. از نفسهای من..
من می ایستم نفس میکشم و حرف می زنم
پی نوشت
1- می گویند در قرن 21 هنوز هم خفاشهایی هستند که خون می مکند .
2- نسل تمامی گونه حیواناتی که خون می مکند را با . . . . . منقرض میکنم.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ - هیادو
لقمه ها را که در گلو فرو می دهم چیزی حنجره ام را آزار میدهد
گفته بودم گاهی میل ندارم. مادر باور نمی کند
می گوید کم خوردی. میخندم و می گویم بس است دیگر جا ندارم.
می گوید گاهی برای نفس کشیدن جا کم می آوریم نه برای خوردن .
سرم را بالا می گیرم تا راه تمام حرفهای نخورده ام را در گلویم با بغض فرونخورده هموار کنم…
پی نوشت ( یا همان قبل نوشته ها) : خنده هایم را فراموش کرده ام مادر. مرا در آغوش بگیر انگشتی به چانه ام بزن، دوباره یادم بده!!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ - هیادو
قول داده بودم دستهایم را برای تمام لحظه های با تو بودن بسوزانم
نیت که می کنم گونه هایم می سوزد.
و باز هم مجبورم بد قولی کنم تا زخم گونه ها درمان شود.
پی نوست : به قول حسین پناهی عزیز بعضی چیزها به بعضی چیزها خیلی مربوط میشه
حالا شده نقل قول ما... خاطرات را از من بگیرید می شوم استخوان بدون پوست.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ - هیادو
دوستی می گفت :
چشمهایم را بست به بهانه نشان دادن راه . . .
دستم را که گرفت بوی بیراهه فضای ذهنم را پر کرد. و من دلخوشیش را نگرفتم .
من اسیر قصه ای که خودم هم باورش نداشتم. و او اسیر قصه ای که خودش هم باور نداشت.
در ذهنم نگاشته شد:
- چقدر فاصله است بین باورها
-گاه بیراهه ها هم به یک سر انجامی میرسد.
پی نوشت : زخم تازه ممکنه برای لحظه ای دردهای کهنه رو از یادت ببره...
اما بعضی از زخمهای تازه هم یک روز درد کهنه میشه..
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ - هیادو
کارد به استخوان رسیده است
راست می گفت مادر، ایستاده نمیتوان به جایی رسید
کارد به استخوان رسیده است
گام بر میدارم به شمال شرق
جای که خورشید نه از آن طلوع کرده و نه به آن غروب
کارد به استخوان رسیده است
کهنه زخم ها را شستشو می دهم به نور ماه
کارد به استخوان رسیده است
هلهله های نا شناس دردهای ناشناس
مثل این غریبه های ناشناس
کارد به استخوان رسیده است
کوله بار فلسفه.. پاپوش منطق.. کلاه جسارت
همه برای شب... ورنه روز را چه به سیاست
کارد به استخوان رسیده است
.
.
.
کارد به استخوان رسیده است
پی نوشت: بی اشتهایی همیشه از عاشقی نیست گاهی هم از اسهال خونی ست ...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ - هیادو
اجاق گازهای خارجی ، تعمیر و قطعات
تخلیه چاه ارزانتر از همه جا
به یک کارگر ساده نیازمندیم
آموزش زبان توسط خلبان انوری
آموزش هنرهای رزمی (دفاع شخصی)
کاردانی به کارشناسی و کار شناسی به... فراگیر پیام نور
کار در منزل
16سال نتایج درخشان
و هزار هزار نوشته بی معنی دیگر روی دیوار شهر ما
از خیابانهای پر از لیوانهای یک بار مصرف از کاغذهای پاره پاره از ... از آدمهای همیشه عجول...
از آسمان شهر که آبی ست نه اما آبی مثل سقف خانه مادر بزرگ, کلاغ بی قار قار, ابرهای پاره پاره ...
پی نوشت: اینجا به مانند دیوار شهر ما شده .. ببخش اگر دیوارهای شهر شما چیزی بیشتر از اینهاست...
پی نوشت بعد : ببخش
پی نوشت بعد تر : ببخش
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ - هیادو
مجسمه ای ساخته ام از خودم تا هر بار که به آن نگاه میکنم دلگرم شوم به خودم، که هنوز تا این مجسمه سنگی فاصله دارم هر چند مختصر.
گوشه اتاق می چینم خودم را بی ترتیب خاص، تا دست دیگری به تقاضای شکستن بر نخیزد.
و فسیل شده ام پشت میزی که تنها به فعل نوشتن می گذرد. تنها فعل این میز کهنه،
و تنها فعل این صندلی کهنه که با کوچکترین حرکت ناله اش به هوا می رود، نشستن .
و این تمام من می شود وقتی می نشینم و می نویسم. تنها با دو فعل
و تو باور میکنی که بیدار هستم. از چراغی که تنها میز را روشن میکند با یک فعل
و باورت می شود که هنوز بیدارم. باز هم یک فعل
و فعل های که مرا به ادامه وا میدارند.
پی نوشت . من فتیله چراغ را تا سر حد خاموشی پایین کشیده ام، مبادا خاطراتم سیاه شوند.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ - هیادو